تبليغاتX
مــقــصــد

بـه یـادبـود شـادروان پسرم مـقـصـدصـالـح
نوشته شده توسط مقصد در ساعت 22:28 | لینک|   |  |...........................................................|بطرف بالا

 چنانچه در آپدایت پیشین مشاهده کرده باشید، بخش نخست انشاء مقصدصالح را بروز رسانده بودیم. اینک می پردازیم به بخش ســوّم این موضوع که مطالعه آن خالی از لطف نخواهد بود!

****

 موضوع : زندگی نامه من در ترکمنستان ( قسمت سوّم ) 

 

* از جدائی  تا ديـدار پـدر

 

قرار بر اين شد که اکيب اعزام تا برگشت سالم قايق موتوری از مرز در ساحل دريا در انتظار بمانند. قايق موتوری در حالت توقف با صدای آرام خود مارا به استقبال گرفت. ما در عمق گودی  آن خوب جای گرفتيم. صدای موتور قايق يک مرتبه روبه افزايش رفت و ما شروع به حرکت نموديم. پس از نيم ساعت، حرکت سريع قايق روبه کندی ميرفت. وقتيکه علّت را جويا شديم، آنها مجبور بودند، از ساحل نزديک دريا حرکت کنند. برای اينکه در مساحت عميقتر دريا حراستهای دولتی گشت ميدادند. به همين جهت مجبور بودند که در ساحل کم عمق دريا که آب آن پراز علفهای دريائی بود، حرکت کنند. علفهای دريا که همان جلبکهای آب خيزی بودند که در آن فصل، در اين حوالی ايّام رويش آنها فرا رسيده بود. اين جلبکها چنان انبوه روئيده بودند که مانع حرکت موتور قايق ميشد. با تلاشهای بسيار پس از چند ساعت به نزديکيهای مرز رسيديم. با اينکه از درون جلبکهای انبوه بيرون آمده بوديم، امّا آفت ديگری جلوی سرعت قايق موتوری را ميگرفت. آن ديگر انبوه و کثرت ماهيهای کفال مهاجری بود که بصورت گلّه وار از طريق ساحل روبه جنوب دريا در حرکت بودند که مسير ما از روی آنها افتاده بود. ....

ادامه مطلب

نوشته شده توسط مقصد در ساعت 21:30 | لینک|   |  |...........................................................|بطرف بالا
کودکی
 
 وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر خجالت ميكشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي ميخوانند ، دست تكان بدهي ...
خجالت ميكشي دلت شوربزند براي جوجه قمريهايي كه مادرشان برنگشته
فكرميكني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم ــ همانهايي كه خيلي بزرگ شده اند ــ دلشوره هاي قلبت را ببينند و بتو بخندند
وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر نميترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد ، حتي دلت نميخواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني
 ديگر دعا نميكني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نميكني كاش قدت ميرسيد و اشكهاي آسمان را پاك ميكردي !
وقتي بزرگ ميشوي ، قدت كوتاه ميشود ،آسمان بالا ميرود و توديگر دستت به ابرها نميرسد، و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي ميكنند
آنها آنقدر دورند كه حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، وماه ـ همبازي قديم توـ آنقدر كمرنگ ميشود كه اگر تمام شب راهم دنبالش بگردي ، پيدايش نميكني !
وقتي بزرگ ميشوي ، دور قلبت سيم خاردار ميكشي وتمام پروانه ها را بيرون ميكني وهمراه بزرگترهاي ديگر در مراسم تدفين درختها شركت ميكني
 وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را مي خواني !
 ويكروز يادت مي افتد كه سالهاست تو چشمانت را گم كرده اي ودستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي !
آنروز ديگر خيلي دير شده است ....
فرداي آنروز تو را به خاك ميدهند
و ميگويند :
 خيلي بزرگ شده بود
نوشته شده توسط مقصد در ساعت 10:31 | لینک|   |  |...........................................................|بطرف بالا