تبليغاتX
مــقــصــد

بـه یـادبـود شـادروان پسرم مـقـصـدصـالـح
نوشته شده توسط مقصد در ساعت 21:59 | لینک|   |  |...........................................................|بطرف بالا

چنانچه در آپدایت پیشین مشاهده کرده باشید، بخش چهارم انشاء مقصدصالح را بروز رسانده بودیم. اینک می پردازیم به بخش پنجم این موضوع ...!

****

 موضوع : زندگی نامه من در ترکمنستان ( قسمت پنجم ) 

 

* از جدائی  تا ديـدار پـدر

 

هنگاميکه عموها و دائيهايم از مسافرت برمی گشتند، معمولاً برايم اسباب بازيهای گوناگونی به همراه خودشان می آوردند. از آنجائيکه اين اسباب بازيها خلاء ايی را که بعلّت عدم وجود پدرم در جوارمان را پر نميکرد، در وجود من هيچ اشتياقی را بر نمی انگيخت. پس از يک روز بازی با اين اسباب بازيها خسته شده، معمولاً آنها را پاره ميکردم و بدور می انداختم. بچه های همسن وسال همسايگانمان آن اسباب بازيها را می گرفتند و با اشتياق تمام با آنها بازی ميکردند. يک روز مادرم را به يکی از عروسيهای خاله ام دعوت کرده بودند. در چنين اوضاعی مادرم هميشه من و مارال را همراه خودش به جشن و عروسيها می برد. در آن عروسی همه بانوان و دختران اقوام و خويشان و دوستانشان جمع شده بودند. آنها با اصرار از مادرم خواهش کردند که آوازی را اجرا کند. چون خانواده پدر و مادرم همه شان هنرمند در موسيقی و آواز بودند. من آنروز را هيچوقت فراموش نميکنم که با اجرای آوازی را که مادرم خوانده بود همه گريستند. من بعداً شعر آن آواز را از مادرم گرفتم و حفظ کردم.چون تأثير آن آواز برای حضّار در نزد من بسيار جالب و شور انگيز بود. آنچه که از اشعار آن آواز در ذهنم مانده است، ذيلاً درج ميگردد:

منی خوار و زار ايله دينگ،

ظالم آيرالئق – آيرالئق.

کويدورمک اوچين ياراتدئنگ،

ظالم آيرالئق_ آيرالئق.

...

در اين دوران بود که اوّلين جرقّه های زيبای هنر موسيقی را حس ميکردم. دائيم برتجان هنگاميکه دوتار می نواخت، معمولاً مرا وادار ميکرد که در هنگام نواختن آن نوک دوتار را گاز بگيرم. تا بدين طريق تخم موسيقی در وجودم جوانه بزند. دوست داشتنی ترين اسباب بازيها برايم، بازی کردن با ميخ، چکّش، آچار و پيچگوشتی و درست کردن چيزی با آنها بود. بدينوسيله اسباب تشويق پدر بزرگم و ديگر اطرافيان نزديکم واقع ميشدم. بعضی وقتها پدر بزرگم مرا جلوی خود می نشاند و فرمان ماشين را بدست من ميداد و خودش هوای فرمان را ميداشت. يک روز از پدر بزرگم خواستم که مرا پشت فرمان تراکتور

بنشاند. پدر بزرگم گفت:


ادامه مطلب

نوشته شده توسط مقصد در ساعت 20:47 | لینک|   |  |...........................................................|بطرف بالا