تبليغاتX
مــقــصــد

بـه یـادبـود شـادروان پسرم مـقـصـدصـالـح
 

چنانچه در آپدایت پیشین مشاهده کرده باشید، بخش پنجم انشاء مقصدصالح را بروز رسانده بودیم. اینک می پردازیم به بخش شـشم این موضوع ...!

****
 موضوع : زندگی نامه من در ترکمنستان ( قسمت شــشم ) 
 
* از جدائی  تا ديـدار پـدر

بعداز اينکه به خواجه نفس رسيديم، دو و سه روز در منزل پدربزرگم نزد مادر بزرگ و عمو-عمّه هايم بوديم. در بين عمّه هايم بيش از همه گلجهان عمه مرا دوست ميداشت. او بيشتر وقتها مرا به بازار می برد و هرآنچه را که من ميخواستم برايم می خريد. عمّه گلجهان ميگفت:

- صالحی جان! تورا از کوچکی من بزرگ کردم، وقتی تو پيش پدرت بروی ما چطوری ميتوانيم تورا ببينيم و ببوئيم؟

- من جواب ميدادم:- عمه گلجهان! غصّه اش را نخور! بعداز اينکه بزرگ شدم می آيم و تورا پيدات ميکنم.

عمّه گلجهان با اين حرف مرا می گرفت می بوسيد و می بوئيد. يکبار از دست عمو نادر به او شکايت کردم که:" مرا نمی گذاره کبوترايم را بازی کنم.". در آنوقت عمه گلجهان به عمو نادر پرخاش کرده بود. بعداً عمو نادر به من ميگفت:

- صالحی جان! تو نبايد بروی پيش عمه گلجهان از دست من شکايت کنی. ...   

در آن هنگام من حس ميکردم که بزودی به نزد پدرم خواهيم رفت، از اين جهت با همه چيزهائيکه تا آن هنگام در اطرافم بود حتّی با تراکتور، وانت بار، گاو و گوسفندهايم، مرغ و جوجه ها و کبوترهای عمو نادر و در و پنجره ها، قالی و قاليچه ها و همه و همه از ته دلم خداحافظی ميکردم. با اينکه ما تصميم گرفته بوديم که اين بار عزيمت مان را به نزد پدرم به کسی نگوئيم و مثل قبل خداحافظی هم نکنيم، در آن اثنا مادر بزرگم از تصميم ما بوی برده بود و مارا دور خود جمع کرد و گفت:

- صالحی جان! مثل اينکه تو با همه چيز داری خداحافظی ميکنی، ها پسرم!

من گفتم: نه، مادر بزرگ! از وقتی که به گنبد رفتم، دلم برای همه چيزهايم تنگ شده، بهمين جهت آنهارا بيشتر نگاه ميکنم، تا از من دور نشوند.

بعد مادر بزرگم ادامه داد: ...

 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط مقصد در ساعت 0:48 | لینک|   |  |...........................................................|بطرف بالا