چنانچه در آپدایت پیشین مشاهده کرده باشید، بخش هفتم انشاء مقصدصالح را بروز رسانده بودیم. اینک می پردازیم به بخش هشـتـم این موضوع ...!
آنها حدود چهار- پنج نفر بودند و چيزهائی ميگفتند و ما هيچی نفهميديم. آنها به دور ما حلقه زدند. ما را کمی ترس برداشته بود. مادرم اطرافش را نگاه ميکرد. تا خواست عمو جليل را صدا بزند. در آن اثناء يکی ديگر از سالداتها که نسبت به بقيّه آنها لباس مخصوصی به تن داشت و افسر به نظر ميرسيد، به آنجا رسيد و گفت:
- خواهر! نترسيد! سلام عليکم! به اتحاد جماهير شوروی سوسياليستی خوش آمديد! اينجا در امن و آمان هستيد. اسم شما چيست؟
مادرم گفت: مايه بی بی ! مايسا هم ميگويند. من همسر عبا هستم. شوهرم در اينجاست. او مارا خواسته است که همراه بچّه هايم بيآيم.
افسر گفت: شمارا کی آورد؟
مادرم گفت: مارا جليل آورد.
افسرگفت: خواهر کار قهرمانانه ای را اجرا کرده ايد. تا همانقدر که بسلامت به اينجا رسيديد، خيالتان راحت باشد. همه چيز روبراه خواهد شد. هيچ نگران نباشيد. شمارا همراه با بچّه هايتان به شوهرتان خواهيم سپرد.
معلوم ميشود که او زبان ايرانی را ميداند. ما دانستيم که او همان افسری است که " فيروز" نام دارد و عمو جليل از او نام می برد، ميگفت، که همه سفارشات به او شده و قرار است مارا تحويل بگيرد. او به بقيّه سالداتها چيزهائی گفت که همه آنها تفنگهايشان را برگرفتند و هنگام حرکت چون زمين از گل و لای سنگين بود، من و مارال نمی توانستيم از درون گل و لای حرکت کنيم هر کدام از آن سالداتها يکی از ماها را روی کول خود سوار کرد و خود فيروز هم چمدان اسبابهايمان را روی دوش خود گرفت، تا حدود صد متر آنطرفتر که يک ماشين جيپ از نوع "وازيک ِ روسی" ايستاده بود، رسانيدند.
ادامه مطلب


















