چنانچه در آپدایت پیشین مشاهده کرده باشید، بخش یازدهم انشاء مقصدصالح را بروز رسانده بودیم. اینک می پردازیم به بخش دوازدهـم این موضوع ...!
-مايسا! مايسا! اين تو هستی؟
از لحن مهربانه اين صدا دانستم که بايد پدرم باشد. بهمين جهت من گفتم:
- پدر! پدر! من مقصد هستم.
پدرم لحظه ای مکث کرد و با گلوی بغض گرفته شکسته- شکسته گفت:
- قربان ... صدای... نازت برم پسرم!.... تو مقصدجان من هستی؟
در حاليکه مرا نيز هيجان برداشته بود، با بغض شکسته جواب دادم:
-بله، پدرجان! ما بدنبال تو آمديم. می خواهيم تورا ببينيم. مادرم و مارال همه اينجا هستيم.
در اين وقت قربان گوشی را از من گرفت و به مادرم داد و گفت:
- خانم! بفرمائيد با شوهرتان مکالمه کنيد.
مادرم گوشی را قاپيد و با پدرم احوالپرسی کرد و کمی گريستند. در آن لحظه مادرم در تلفن گفت:
-...که ما اينجا در عشق آباد هستيم و منتظريم که بيايند، مارا به نزد تو ببرند.
در آن لحظه گوشی سرجای خود گذاشته ميشود. قربان که گويا از جريان خبر داشته باشد گفت:
خانم مايه بی بی! من نگفتم فردا روز ديدار با شوهرتان است! من اين واقعه را قبل از همه برايتان تبريک ميگويم. يا الله! آماده باشيد که چند لحظه ديگر يک ماشين بدنبال ما می آيد و مارا از اينجا به هتلی که شوهرتان در آنجا اقامت دارند می بريم. ...
ادامه مطلب


















