چنانچه در آپدایت پیشین مشاهده کرده باشید، بخش سیزدهم انشاء مقصدصالح را بروز رسانیده بودیم. اینک می پردازیم به بخش پایانی این باب از موضوع ...!
*اسکان هميشگی درعشق آباد پايتخت کشور ترکمنستان:
بعداز اينکه به شهرستان چارجوی رسيديم، با اينکه مرکز استان بود، از نمای عمومی شهر معلوم بود که نسبت به عشق آباد اهمّيّت کمتری دارد. ما با اسباب و وسائل مختصری که داشتيم به محله ائيکه پدرم در آنجا منزل داشت رسيديم. آنجا محله ای بود، نزديک بيمارستان استان که آنرا بيمارستان اُبلاستنوی بالنيتسيا می شناختند. محلّه ائيکه ما در آن اسکان يافتيم بنام اوچ پونکت معروف بود. بيشتر ساختمانهای شهر بصورت آپارتمانهای ۳،۴و۵ طبقه بوده و محلّه هائی هم داشتند که خانه ها در آنجا دارای حياط کوچکی بود و در آنجا منازل يک طبقه ساخته شده بود. در منزل پدرم نيز وسائل چندانی نبود. امّا با اينکه پدرم تنها زندگی ميکرد، در آنجا ۵-۶ تا تختخواب وجود داشت. وقتی که جويا شديم، گويا گروهی از مهاجرين هنگاميکه از آنجا به سوئد و آلمان دوباره به مهاجرت رفته بودند، بخشی از وسائل خودرا برای پدرم باقی گذاشته بودند. همان روز اوّل چند تن از مهاجرين هم وطن که در همسايگی ما اقامت داشتند، برای خوش آمدگوئی به نزد ما آمدند. سکرتر جمعيّت صليب سرخ که با پدرم روابط دوستی و خانوادگی داشتند، با حضور ما بسيار خوشحال شدند. به پدرم و مادرم تبريک می گفتند. آنها نيز مثل ما يک خانواده جوان بودند. از آن به بعد ما با آنها هميشه روابط دوستی بسيار حسنه ای برقرار کرده بوديم. ...
ادامه مطلب


















