* از جدائی تا ديـدار پـدر
من در شهريور ماه سال ۱۳۶۴شمسی در شهرستان بندرترکمن ايران که يکی از شهرهای بندری استان مازندران محسوب می شد، به دنيا آمدم. بدليل هدفها و نيّات نيکی که والدينم به آينده خانواده خود داشتند، نام مرا "مقصد صالح" گذاشته بودند که عنوان " صالح " انتخاب پدر بزرگم بود. پدر بزرگ و مادر بزرگ و ديگر عمّه ها و عموهايم معمولاً مرا " صـالـحی " خطاب ميکرده اند. همچنين من اوّلين نوه پسر خانواده پدرم بزرگم بودم. از اين نظر در خانواده جايگاه ويژه ای برايم قائل بودند. پدر بزرگم يکی از آدمهای نسبتاً متموّل منطقه جعفربای غربی دشت گرگان بود. ما در ميدان وسيعی منزل داشتيم که در آن تمامی امکانات کشاورزی مدرن هميشه آماده کار و کوشش بودند. پدر بزرگم هميشه به من ميگفت:"- از آنجائيکه ما هميشه در آرزوی نوه صالحی بوديم اسم تورا " صـالـحی " گذاشتم. بدليل انقلابات و اغتشاشات در ايران، پدرم که مدت پنج سـال از شغل تخصصی خود محروم شده بود، با بدنيا آمدن من، به شغل تخصصی خود که معلّم مدارس راهنمائی تحصيلی ميشد، بطور مشروط دعوت بکار شده بود. والدينم تولّد مرا به فـال نيک گرفتند و مرا بچه رزق آور خانواده خود شمردند.
من در سن يک ونيم سالگی شکل، صدا و بوی پدر و مادرم را تشخيص ميدادم که اتفاق غير منتظره ای فضای محيط اطرافم را تغيير محسوسی داد. پدرم يک مرتبه از جلوی چشمانم گم شد. عدم وجود پدر در جوار خواهر و مادرم کم کم مرا آزار ميداد. بدين ترتيب من با اوّلين ناملايمات زندگی خود آشنا ميشدم. برخورد و نگاههای اعضای خانواده اطرافم عمه ها و عموها و دائيهايم نسبت بمن فرق ميکرد. آنها باچشم ترحّم و محبّتهای بيش از اندازه از من استقبال ميکردند، تا عدم وجود پدرم را زياد احساس نکنم. بعداز يکسال از خانه ائيکه پدر بزرگم برای پدرم در بندر ترکمن داده بود، دوباره به خانه پدربزرگم نقل مکان کرديم. از آنجائيکه من در منزل پدربزرگم انگار مدّت زيادی مانده باشم، خسته شده بودم. بعداز چند روزی با اصرار من، مادرم مرا به منزلمان در بندر ترکمن برد. آنجا متوجّه شدم که در خانه ما عمّه ام زندگی ميکند. با اينکه دو سال و اندی از سن و سالم نگذشته بود که دختر عمّه ام را چنان با فرياد از خانه مان ميخواستم بيرون کنم که مادرم مرا از اين کار بازداشت. آنروز تا ميتوانستم گريه کردم. با وجود اينکه مادر و خواهرم در جوار هم بوديم، امّا عدم وجود پدرم روز بروز مرا بيشتر آزار ميداد. هر وقت دائيهايم از سر کار برميگشتند، از بدو ورود از دم در حيّاط خانه، بچّه های آنها به استقبالشان می دويدند و من نيز همراه آنها ميدويدم، امّا او پدر من نبود. سپس به پيش مادرم می آمدم و از او سراغ پدرم را می گرفتم. من با گريه و بی تابی هائيکه ميکردم، موجب ناراحتيهای بيشتر مادرم ميشدم. مادرم هميشه ميگفت که: - پدرت برای کار کردن به تهران رفته است. من از مادرم خواهش ميکردم که مرا نزد پدرم به تهران ببرد. محبّتهای بيش از حد پدر بزرگ و بابا بزرگ، مادر بزرگ و ماما بزرگ روحيّات مرا از سائرين متمايز ميکرد. روزی را که مرا ختنه کرده بودند، هرگز فراموشم نميشود، چرا که آنروز برای من بدروغ گفته بودند که می خواهيم ترا به عروسی ببريم. والدين پدر و مادرم اطرافم جمع شده بودند تا مرا آرام کنند. دور و برم پر از اسباب بازيهائی بود که من هيچ علاقه ای بدانها نداشتم. ادامه دارد....























