تبليغاتX
مــقــصــد - انــشــاء مــقــصــدصــالــح - 3

بـه یـادبـود شـادروان پسرم مـقـصـدصـالـح

در حين حرکت بوديم که در عمق سياهی شب صدای برخورد چيزی که شبيه سيلی شديدی از پس گردن عمو جليل که در حال رانندگی بود، به گوشمان برخورد و شئ ای برّاق پرواز کنان از جلوی چشممان به درون آب در غلتيد. آن شئ يکی از کفالهای گنده ای بود که بعلت کثرت تعدادشان پرواز کنان به پس گردن عمو جليل برخورد کرده بود. اين حادثه را عمو جليل به فال بد گرفت و دهانه قايق را به مسيری که آمده بوديم، باز گرداند و گفت که: "- اين بار موفقيّت با ما يار نخواهد شد. بهتر است برگرديم و زمان عمليّات را به يک وقت ديگر موّکل کنيم.". ما که با هزار اميد و اشتياق همه خطرات و مرارتهای روزگار را با جان و دل قبول کرده بوديم، با نا اميدی و يأس تمام به عقب برگشتيم. موقع برگشتن به آنهائيکه در ساحل دريا در انتظار بودند، پيام رسانيدند که اين بار موفّق به خروج از مرز نشديم، بايد به خواجه نفس برگردند و قربان دائی ام را خبر کنند، تا بچّه ها را با ماشين در چارقلی از خانه اوغول جمال خواهر بزرگ مايسا اجکه تحويل بگيرند. ما ساعت دم صبح از طريق دهانه دلتای رودخانه گرگان به چارقلی که در مسير آن در يک و نيم کيلومتری از ساحل دريا قرارداشت و منزل خاله اوغولجمال در آنجا واقع شده است، رسيديم. پس از احوالپرسی مادرم واقعه پيش آمده را با يأس تمام به خاله ام تعريف کرد. بعداز صرف صبحانه، دائيم قربان با ماشين تويوتای زرد رنگ خود، جهت بردن ما به منزل از خواجه نفس سر رسيد. ما که شب درازی را بدون خواب بسر کرده بوديم، خسته و کوفته سوار ماشين شده و به منزل بابا بزرگم بازگشتيم.

با آمدن مان به منزل دوباره غم وحسرت مادرم شروع ميشود. چند روز ديگر عموجليل از راه رسيد و مادرم را بسيار دلداری داد و گفت که:

 - چنانچه اگر اين بار ما موفق به خروج از مرز نشديم، برای ما تجربه خواهد بود. من حتم دارم که سری بعد صددرصد موفّق خواهيم بود. چون اخيراً حراستهای دولتی با تصادفی که در قايق موتوری ماهيگيران پيش آمده است، دريا را شديداً تحت نظر دارند. از اين جهت ما راهی را که انتخاب کرده بوديم، در عين اينکه بسيار امن بود، حوادث پيش آمده برای ما غير مترقّبه بود. متأسّفانه ما حساب آنرا نکرده بوديم.  

مادرم گفت: -البتّه تا مدّت نامعلومی ما نمی توانيم جهت رفتن تصميم خاصّی بگيريم.

من به ميان حرفهای آنها پريدم و گفتم: -نه، مادر! من و خواهرم شيرين اصرار داريم زودتر نزد پدرمون باشيم. چون خيلی دلمان برايش تنگ شده و می خواهيم اورا هر چه زودتر ببينيم.

عمو جليل گفت: تو غصّه اش را نخور! من خودم تورا شخصاً می برم به پيش بابات که تورا از نزديک ملاقات کنه.

من با لحن کودکانه به عمو خليل گفتم: - البّته اين بار از وسّط دريا ببر، نه از کناره های جلبک خيز ساحل دريا که آن ماهی لعنتی دوباره نياد برات پس گردنی بزنه.

هيچوقت فراموش نمی کنم که عمو جليل با بيان اين کلمات از جانب من، خنده ی بسيار جانانه ای سر داد. و گفت که:

- مقصد جان! اين بار آن ماهی را دستگيرش ميکنيم و با پس گردنی می اندازيم توی ياغلاوی.    

مادرم گفت: من، تنها دلم برای خودم نمی سوزه، بلکه بيشتر بخاطر بچّه هايم می خواهم نزد او بروم. آخه تا کی برای بچّه ها دروغ بگم که باباشون رفته تهران.

عمو جليل گفت: بلاخره ما آماده هستيم. بنا به سفارش عبا دَده و پيمانی که من با ايشان بستم، به عهد خود وفادارخواهيم ماند.

مادرم گفت: - اخيراً شنيديم يکی از خويشاوندانم که ساکن گنبد کاووس می باشند، می خواهد به شمال ( منظور شوروی ) برود. ما از طريق ايشان تا پيام تازه ای از عبا دَده ات دريافت نداريم، تصميم جدّی نخواهيم گرفت.

عمو جليل گفت: فکر درستی است. البّته من ايمان کامل دارم که عبا دَده در آنجا بی صبرانه منتظر تو و بچّه هايش است. ...

بعداز اين گفتگو چند مدّتی گذشت. روزی مادرم همراه با بابا بزرگم به گنبدکاووس پيش يکی از خويشاوندانمان رفتيم. او جهت مسافرت و زيارت از اقوام خود به ترکمنستان شوروی ميخواست برود. آن شخص يکی از اقوام فعال فرهنگی و فرهيخته علم و دانش بود. نسبت خويشاوندی او با ما عموزاده مادربزرگ پدر و مادرم بود. يکروز در آنجا مهمان مراد دائی بوديم. مراد دائی در آن وقت منتظر ويزای خروج به کشور شوروی بوده است که قريب الوقوع می بايست دريافت دارند. بابا بزرگم سفارشات لازم را به او کرد و گفت:

- اوّل از سلامتی او خبر بگيريد که آيا تا اين مدّت او چکار ميکرده است؟ آيا سرو سامانی پيدا کرده يا نه؟

مراد دائی گفت: هرطور شده من با او تماس ميگيرم و پيام شمارا می رسانم. البتّه من ابتدا در نفت داغ می مانم. چون من از آنجا دعوت شده ام. تا ببينم مسائل تردد ميان شهری چطور است. بعد از آن من به عشق آباد ميروم تا عموهايم محمّد قاضی اف و آمان داده ام را ملاقات کنم. چند مدتّی در عشق آباد می مانم. در آنجا عبا يگن را  را هم می توانم ملاقات کنم.

من بميان حرف آنها دويدم و گفتم: به پدرم بگوئيد که بياد مارا از اينجا زودتر بهمراه خود ببرد و هم بگوئيد که پسرات ديگر بزرگ شده است.

مادرم گفت: در صورت لازم اگر توانست به پيشواز ما بيايد.چون وقتی به آنجا برسيم ما غريب خواهيم بود. ...

بعد از اين صحبتها بابا بزرگم که اهل علم، دانش وفرهنگ بود، با بحثهای علمی و فرهنگی مشغول شدند. چون اين شخصيّت جزو اوّلين کسانی است که آثار مختومقلی و ديگر شعرای ترکمن وحماسه های ترکمنی را در ايران چاپ و نشر کرده بود. از اين نظر او منبع اطلاعات فرهنگ، ادبيّات و تاريخ ترکمن می باشد. همچنين او جزو اوّلين کسانی است که مقبره مختومقلی فراغی را تعمير و مرّمت کرده و در اين راه از هيچ کوششی دريغ نمی ورزيد. بعداز يک روز اقامت در منزل مراد دائی به خواجه نفس برگشتيم. .... ادامه این مطلب در آپدیت آینده به دقّت خوانندگان گرامی خواهد رسید

نوشته شده توسط مقصد در ساعت 21:30 | لینک|   |  |...........................................................|بطرف بالا