تبليغاتX
مــقــصــد - انـــشــاء مـقـصـدصـالـح - بخش 5

بـه یـادبـود شـادروان پسرم مـقـصـدصـالـح

-صالحی جان! تو بايد کمی بزرگتر بشوی تا بتوانی پشت فرمان تراکتور بنشينی. وقتی که بزرگ شدی من برايت يک ماشين می خرم. آنوقت جای پدرت را پر ميکنی.

بعضی اوقات وقتی که از اقامت يکنواخت در منزل پدربزرگم خسته ميشدم، به نزد بابابزرگم می رفتم. حرفهای شيرين بابا بزرگم با کلمات دوست داشتنی هرلحظه در گوشم تکرار ميشد. و مـن آنـرا هـيچوقـت فرامـوش نـخـواهم کرد.  

بدين ترتيب به پايان تابستان آنسال نزديک ميشديم که خبر مسرت بخشی فضای نازک روحی مارا در هم احاطه نمود. مراد دائی از سفر دور و دراز زيارت اقوام و خويشان آنسوی مرزها موفّقيّت آميز برگشته بود. ما برای آمدن او روزشماری کرده بوديم. امّا با شنيدن حضور آن دائی مهربان در نزد خانواده اش که نويد بخش وجود هستی آفرين عزيزترين کسم بود، ديگر بار برای ديدار با او لحظه شماری ميکرديم. من با مادرم و بابا بزرگم لحظه ای را از دست نداديم و بی درنگ از خواجه نفس بسوی گنبد کاووس روان شديم. وقتی که به نزد دائی مراد رسيديم، او با مژده خوشحال کننده خود، مارا به استقبال گرفت. ما از فرط شادی به گريستن پرداختيم. بعد از احوالپرسی و خوشامدگوئيها دائی مراد گفت:

- گمشده را يافتم. صحيح و سالم. برازنده و سرحال. موفّق و کامياب. تنها چيزی که او را آزار ميدهد، عدم وجود خانواده اش در جوار هم بود. او برای ديدار با همسر و بچّه هايش لحظه شماری ميکند.

او ميگويد: " – روزی و ساعتی نيست که من به ياد بچّه هايم نباشم.".

بابا بزرگم گفت: عباجان يگن در حال حاضر در کدام شهر اقامت دارند؟

دائی مراد گفت: او در حال حاضر در شهرستان چارجوی اقامت دارند که به محض رسيدن بچّه هايش، اقامت خود را به پايتخت کشور يعنی شهرستان عشق آباد انتقال خواهد داد. چون او را در آنجا يک اداره بزرگ بنام آکادمی علوم به کار دعوت ميکند.

بابا بزرگم گفت: آيا زن گرفته است؟

مراد دائی گفت: او نجيب تر از آن است که بخواهد وجود دختر دائيش را نديده بگيرد و همسر ديگری را اختيار کند.

او می گويد: " - تا همسرم هست تن به اين خواری نخواهم داد.".

اتفاقاً طبق سفارش شما، اوّلين سؤال من هم از عباجان يگن همين بود. وقتی پرسيدم: " – آيا زنی اختيار کرده ای؟"

جا خورد و گفت که: " – به هزار تا از دختران اين ديار، ناخن کوچک دختر دائيم را عوض نميکنم."

مراد دائيم تا اين حرف را زد، مادرم زد زير گريه و با ناله و زاری گفت:

- تا حالا سعی کرديم نزد او برويم، ولی موفّق نشديم. برادرانم تمام سعی و کوشش خودشان را صرف اينکار کرده اند تا بتوانند مرا از مرز عبور دهند. امّا ترس آنها از آنطرف مرز است که می گويند، اگر يکی از مرزبانان معتبر شمال تضمين نکند، خيال ما راحت نخواهد شد.

دائی مراد گفت: از اين نظر مطمئن باشيد که عبا يگن از طريق مقامات بالا همه چيز را تضمين و حلّ کرده است. همچنين عبا يگن گفت: - جهت ورود به اينجا يک لحظه هم درنگ نکنند که تا يک ماه من در نزديکترين شهر مرزی در انتظار آنها خواهم بود.

بابا بزرگم گفت: اگر اينچنين باشد، در آنصورت خيال ما راحت خواهد بود.          

من به ميان حرف آنها دويدم و گفتم: دائی مراد! پدرم راجع به من نپرسيد؟

دائی مراد گفت: چرا! اتفّاقاً بيشترين سؤالش در مورد شما بود. او می گويد: "- بيش از همه دلم برای پسرم مقصدصالح تنگ شده است." من گفتم: ماشاء الله مقصد يگن بزرگ شده و ديگر برای خودش مردی شده است. پدرت از اين حرف خيلی خوشحال شد.

مادرم گفت: ما کی ميتوانيم برای رفتن تصميم بگيريم؟

دائی مراد گفت: در اين مورد درنگ جايز نيست. درحال حاضر به اواخر تابستان نزديک ميشويد.تا هوا رو به سردی نگذاشته، تدارکات لازم را ببينيد و به اميد خدا حرکت کنيد.

بابابزرگم گفت: از اين نظر همه چيز آماده و مهيّا است. در خواجه نفس بچّه ها منتظر تصميم و فرمان فاتحه ما نشسته اند. ...

بعداز آن، صحبتها رو به مسائل ديگری نظير ديدار و ملاقات با اقوام و خويشان آنسوی مرز متوجه شد و ما کم کم با دائی مراد خداحافظی کرديم و او با دعای خير از آيات کلام الله مجيد در راه مسافرت دور و دراز، برای ما آرزوی موفقيّت و خوشبختی کرد.  ... ادامه این مطلب در آپدیت آینده به دقّت خوانندگان محترم خواهد رسید!

 

نوشته شده توسط مقصد در ساعت 20:47 | لینک|   |  |...........................................................|بطرف بالا